سيد محمد باقر برقعى

111

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سرى نيست با رشتهء سبحه‌ام ليك * دل‌آويزهء ز زلف زنار دارم هم از گريهء گرم وز چشم حسرت * رگ نور ، آبستن نار دارم چو سودا گرم كشور آرزو را * كه غم بار و اندوه سربار دارم هدف چون شوم زخم تير و سنان را * كه از نشتر غمزه آزار دارم چه سامان از اين به كه در هفت كشور * نه قيمت ، نه رونق نه مقدار دارم به گل ناز مىكردم و شادم اكنون * كه قرب جوارى به گلزار دارم همان پيرِ دهقان افسرده هستم * كه امسال هم حسرت پار دارم در آغوش گلشن ز بس بىدماغى * ز گل دارم آن ذوق بر خار دارم دماغى مرا نيست تا شكر گويم * كه در پهلوىِ خار عطّار دارم شب و روز در جمع خوبانه ريزان * سر تيغ مژگان شرر بار دارم به مژگان چشم خودم رحم نايد * دل و ديده را بر سر كار دارم نه از گريه آسايم و نى از افغان * دل هندوان جگرخوار دارم چو آن نخل كش ميوه شاداب نبود * همه بارم و تهمت بار دارم به دو نيك ، يك جلوه دارد به چشم * نه بر فخر نازش به بر عار دارم مسلمان نىام ، نيستم گرچه مؤمن * نگر هيچ خصمى به كفّار دارم اگر عارفم ناز پرورد مشرب * نه بر مذهب و ملّتى كار دارم اگر عشق ، كفر است ، از كافرانم * و گر كفر اين است اقرار دارم يكى عود كج نغمهء بد سرودم * كه از رشتهء ناله او تار دارم يكى بلبل بىپروبال شوقم * كه محرومى از طوف گلزار دارم به برگ گلم دسترس نيست زان رو * جگرگوشه بر نوك منقار دارم در اين محنت‌آباد ، نى روى ماندن * نه سامان يك گام رفتار دارم